باور

اين باور را به ما آموخته اند كه منفي گرايي واقع بيني است و مثبت گرايي ،

 عدم واقع بيني !

 

 

و خداوند عشق را آفرید...

رودها در جاری شدن وعلفها در سبز شدن

معنی پیدا می کنند.

کوها با قله ودریاها با موجها

 زندگی پیدا می کنند.

و انسانها، همه انسانها،

 با عشق، فقط با عشق

پس بار خدایا ، بر من که می دانم ناتوانم رحم کن.

باشد که خانه ای نداشته باشم.

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم .

باشد که حتی دست و پایی نیز نداشته باشم.

اما نباشد ،که در قلبم عشق نباشد.

هرگز نباشد...

                   " آمین"

ایمان نو

ايمان
زمين سردش بود؛ زيرا ايمانش را از دست داده بود ، نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند . قلبش از نا اميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود . خدا به زمين گفت: عزيزم ، ايمان بياور تا دوباره گرم شوي ؛ اما زمين شك كرده بود ، به آفتاب شك كرده بود ، به درخت شك كرده بود ، به پرنده شك كرده بود .
خدا گفت :« « به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد ؟ تو داغ و پر شور بودي و تابستان شد و شور و شوقت به بار نشست و كم كم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي ، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم ؛ اما ... من به تو گفتم كه از پس هر معرفتي ؛ معرفت ديگري است و پرسيدمت كه آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده كني ؟
تو بيقرار معرفتي ديگر بودي ؛ و آنگاه به يادت آوردم كه هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است . و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي ، اما ميان معرفت نو و ايمان نو فاصله اي تلخ و سرد است كه نامش زمستان است ؛ فاصله اي كه در آن بايد خلوت و تأ مل و تدبير را به تجربه بنشيني ، صبوري و سكوت و سنگيني را ، و تو پذيرفتي .
حال وقت آن است كه از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به كار بري ؛ زيرا كه ماندن در اين سكوت و سنگيني رسم ايمان نيست . ايمان شكفتگي و شور و شادماني است ، ايمان زندگي است . پس ايمان بياور ، اي زمين عزيز .   

گشتی میان نوشته ها

دوستي
دوست شما همان دعاي شماست كه مستجاب شده است.
مزرعه شماست كه در آن با عشق دانه مي كاريد و با شكر درو مي كنيد.
سفره طعام شماست
زيرا با گرسنگي نزد او مي آييد و در كنارش آرامش مي جوييد.
و خوشتر آنكه در دوستي هيچ مقصودي در ميان نباشدمگر آنكه روح شما ژرف تر و عظيم تر شود.
زيرا اگر عشق در پي چيزي جز كشف اسرار عشق باشد، به حقيقت عشق نيست بلكه، دامي است كه آدمي مي گسترد و در آن صيدي جز كالاي بيهوده نمي افتد.

و بگذار بهترين بخش هستي تواز آن دوستت باشد.
اگر او درياي وجودت را هنگام جزر آب ديده است ، بگذار در مد آب نيز آنرا تجربه كند.
زيرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهي كه ساعات خود را در صحبت او بر باد دهي ،
بهره آن دوستي چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتي بجوي براي زيستن ( نه براي كشتن).
زيرا دوست براي آن است كه نياز تو را بر آورد نه تهي بودنت را پر كند.
و بگذار كه در پيوند شيرين دوستي خنده و شادي باشد و شريك شدن در لذتهاي يكديگر.
زيرا در شبنم نكته هاي ظريف و كوچك دل آدمي صبح خود را مي يابد و تازه و با طراوت مي شود.

جبران خلیل جبران

داستان

سچی

خیلی زود بعد از تولد برادرش، سچی کوچولو شروع کرد به تقاضا از ولادینش تا او را با نوزاد تازه اومده تنها بذارن.پدر ومادرش نگران این بودند که سچی مثل اکثر بچه های 5-4ساله ممکنه به نوزاد حسادت کنه و بخواد بهش آسیبی برسونه یا اذیتش کنه، بنابراین به اون می گفتند نه.اما سچی هیچ نشونه ای از حسادت بروز نمی داد.اون با نوزاد کوچیک با مهربونی رفتار می کرد و بیشتر اصرار می کرد تا با او تنها باشه. آنها تصمیم گرفتند که به سچی این اجازه رو بدهند.

سچی مغرور از اینکه بالاخره موفق شده به اتاق نوزاد رفت و در رو بست اما گوشه در به اندازه ای که پدر ومادرش دزدکی نگاه کنن و به حرفاش گوش کنن باز موند. آنها دیدند، سچی کوچولو آروم به طرف برادر کوچیکش رفت ، صورتش رو نزدیک صورت نوزاد برد و آروم گفت : «نوزاد کوچولو بهم بگو خدا چطوریه ؟ من دارم فراموشش می کنم .»

مترجم: سوفی

 

رسیدن یا حرکت؟

 

گاهی آن قدر نگران رسیدنیم که مهمترین چیز را از یاد می بریم و آن حرکت

است!

استاد عشق

"به جان زنده دالان سعديا كه ملك وجود

 نيرزد به آنكه دلي را ز خود بيازاري"

اين بيت شعرروي كاشي كاري هاي درب منزل مرحوم  پروفسورمحمودحسابي

نوشته شده.بزرگمردي كه سراسر زندگي اش درس آموز و عبرت انگيزه. اين پست رو

بهونه كردم تا كتابي كه سرگذشت زندگي اين مرد بزرگ رو خيلي زيبا بيان كرده به

 شما معرفي كنم. خوندنش بسيار جالب و حيرت انگيزه . خودم شايد چندين بار

خوندمش.خوشا به حال چنين انسانهايي كه چنين روحهاي بزرگ ولطيفي دارن .

خوندن اين سرگذشتها براي جووناي كشورم لازمه. نام كتاب استاد عشق هست.

ازش استفاده كنيد. البته اميدوارم بتونيد پيداش كنيد.

 پ .ن: خواستم بگم ادامه حرفای قشنگتون . این روحهای نازنین اومدن تا به ما

بفهمونن میشه خوب بود. خوب زندگی کرد. خوب عاشق شد به شرطی که بفهمیم

و به کار ببندیم.بازم ممنونم از همتون

داستان

مترجم:سوفی

سگهاي پاپي براي فروش

صاحب يك مغازه در حال چسباندن يك اطلاعيه روي در مغازه خود بودكه روي آن ، نوشته شده بود،
« سگهاي پاپي براي فروش» اين كار روشي براي جلب توجه بچه هاي كوچك بود.در همان حال پسر كوچولويي به سمت مغازه نزديك شد و پرسيد: « مي خوايد سگها رو چند بفروشيد؟» صاحب مغازه جواب داد:« بين 30 تا 50 دلار» پسرك دست در جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت:« من 2دلار و 37 سنت  دارم . مي تونم به اونها نگاهي بندازم؟» صاحب مغازه لبخندي زد و با سوت كسي را صدا كرد. سپس دختري از محل نگهداري سگها بيرون آمد و راهرو مغازه را در حالي كه مي دويد ، طي كرد. 5 سگ كوچولو هم مثل 5 توپ خزي كوچك همراهش بودند.
يكي از پاپي ها بد جور مي لنگيد. پسرك فورا ًپاپي لنگ و ضعيف را نشان داد و گفت:« مشكل اون سگ كوچولو چيه ؟‌» صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشكي، پاپي كوچولو را معاينه كرده و متوجه شده كه آن سگ ، مفصل ران ندارد. و هميشه مي لنگد. آن سگ براي هميشه فلج است. پسرك در حالي كه شگفت زده شده بود، گفت :« اون سگ كوچولويي ست كه من مي خواهم بخرم.»

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

پا ورقی: پاپی نوعی نژاد سگ گوچولوست

ادامه نوشته