داستان
سچی
خیلی زود بعد از تولد برادرش، سچی کوچولو شروع کرد به تقاضا از ولادینش تا او را با نوزاد تازه اومده تنها بذارن.پدر ومادرش نگران این بودند که سچی مثل اکثر بچه های 5-4ساله ممکنه به نوزاد حسادت کنه و بخواد بهش آسیبی برسونه یا اذیتش کنه، بنابراین به اون می گفتند نه.اما سچی هیچ نشونه ای از حسادت بروز نمی داد.اون با نوزاد کوچیک با مهربونی رفتار می کرد و بیشتر اصرار می کرد تا با او تنها باشه. آنها تصمیم گرفتند که به سچی این اجازه رو بدهند.
سچی مغرور از اینکه بالاخره موفق شده به اتاق نوزاد رفت و در رو بست اما گوشه در به اندازه ای که پدر ومادرش دزدکی نگاه کنن و به حرفاش گوش کنن باز موند. آنها دیدند، سچی کوچولو آروم به طرف برادر کوچیکش رفت ، صورتش رو نزدیک صورت نوزاد برد و آروم گفت : «نوزاد کوچولو بهم بگو خدا چطوریه ؟ من دارم فراموشش می کنم .»
مترجم: سوفی
خورشیدهای هر انسان به تعداد روزهایی است که به شب می رساند.