توي اينترنت به دنبال انجام كارهاي معمولم بودم كه چشمم به عكس بالا افتاد . با ديدن اين عكس احساس عجيبي پيدا كردم . انگار اين پرنده با تمام وجودش داشت زنده بودن و زندگي رو تجربه مي كرد ؛ انگار تنها چيزي كه براش مهم بود ، همين حس زنده بودنش بود . طوري كه حتي تونستم اين حسو تو وجود خودمم احساس كنم .جالب بود ! با خودم گفتم پرنده ها و حيوونا با وجود بي زبون بودنشون گاهي وقتا چه چيزايي رو به ما آدما گوشزد مي كنن!

يادمه زمان دانشجويي ، يه روز سر كلاس يكي از استاداي بسيار دوست داشتنيمون " دكتر شاهسواري " صحبت از جغرافياي شهري بود . استاد گفت: " تا حالا فكر كرديد توي شهراي بزرگ جمعيت گنجشكا چقدر كم شده ؟ اوانا دارن از آدما فرار مي كنن . مي دونين اگه اين پرنده ها از چرخه طبيعت خارج بشن چي به سر ما آدما مياد ؟اين پرنده هاي به ظاهر بي ارزش نقش بزرگي در زندگي و حيات بشر ايفا ميكنن. مثه تمامه مخلوقات و موجودات ديگه كه ما انسانها در اثر بي توجهي و يا خودخواهي خودمون نابودشون مي كنيم . اما واقعيت اينه كه داريم بزرگترين ظلمو در حق خودمون مرتكب مي شيم ."

بلند شدم و از پنجره به ظرف آبي نگاه كردم كه مادرم گوشه باغچه تابستونو زمستون مي ذاره تا كبوترا و گنجشكاي تشنه بيان و سيراب بشن . مادر اين كار قشنگ رو سالهاست انجام مي ده . نه استادش بهش گفته و نه جايي خونده . فقط كاري رو مي كنه كه بهش معتقده . لبخند مي زنم و ميرم سمت حيات تا آب ظرف رو عوض كنم.
حالا هر وقت گنجشك يا پرنده اي رو مي بينم احساس آرامش و رضايت بيشتري مي كنم...