دنگ
دنگ.... ، دنگ .....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده است از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد،
من اگر مي گريم
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ ....، دنگ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتوان شد آغاز
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم.
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از كف رفت.
+ نوشته شده در چهاردهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 16:30 توسط ســــوفی
|
خورشیدهای هر انسان به تعداد روزهایی است که به شب می رساند.