چندی پیش کتاب " بیندیشید و ثروتمند شوید "اثر "ناپلئون هیل" با ترجمه آقای "مهدی قراچه داغی "را خریدم. بخشی از کتاب رابرای این پست انتخاب کردم .دوستان در صورت تمایل به ارائه نظر و گفتگو بپردازند .

بعضیها می پرسند چرا کتابی درباره پول نوشته ام، چرا باید تنعم و توانگری را با معیار پول سنجید . بعضیها معتقدند و حق هم با آنهاست که اشکال دیگری از تنعم وجود دارد که از پول مهم تر است . بله من هم تصدیق می کنم که تنعم تنها با پول و دلار محاسبه نمی شود . اما میلیونها انسان به شمامیگویند که « شما پول مورد نیازم را بدهید، من به سایر خواسته هایم می رسم .»
علت اصلی نگارش این کتاب این است که میلیونها زن و مرد تحت تاثیر ترس از فقر فلج شده اند .

وست بروک پگ لر این ترس را به خوبی توضیح داده است :
پول فلزی مسکوک یا اسکناسی مچاله شده است . بسیاری از گنجینه های قلبی و روانی را نمی توان با پول خرید . اما اغلب کسانی که در فقر و مسکنت به سر می برند این را نمی پذیرند . وقتی مردی ندار است و باید در خیابانها پرسه بزند، وقتی بیکار است و نمی تواند شغلی دست وپا کند ، گرفتار ذهنیتی است که می توان آن را در حالت شانه ها، در طرز کلاهی که به سر گذاشته ، در طرز راه رفتن و نگاهش متوجه شد.

او نمی تواند در جمع توانگرانی که شغل و پست و کارو مقام دارند احساس حقارت نکند ؛ هر چند بداند که آنها لزوما هم ارز او نیستند و به اندازه او ذکاوت و فراست ندارند. صاحبان امتیاز مقام و امکان و ثروت دیگران را ناخواسته قربانی می کنند . ممکن است ندار مدتی از دیگران قرض بگیرد اما این قرض گرفتن اغلب به اندازه ای نیست که او را راضی کند . از آن گذشته نمی تواند برای همیشه قرض بگیرد . اما کسی که برای امرارمعاش خود قرض می گیرد افسرده می شود . پول قرضی هرگز به اندازه سایر پولها الهام بخش نیست .

وقتی مردی در شرایط نامناسب به سر می برد ، وقتی شغل و کار وکاسبی ندارد ، گاهی برای یافتن کارکیلومترها تن به سفر می دهد. بعد جواب می گیرد که شغل را به شخص دیگری داده اند . کاری پیدا می کند که کسی برای آن پولی نمی پردازد باید بر اساس درصد فروش کار کند ؛ آن هم برای کالایی که خریداری ندارد جز آنکه کسانی به ترحم آن را بخواهند .در این شرایط متقاضی شغل باردیگر خود را در خیابان می یابد که نه جایی برای رفتن دارد و نه کسی را می شناسد که به او رجوع کند . با این حساب به پرسه زدن ادامه می دهد .

به ویترین های فروشگاهها و به اشیا درون آنها نگاه می کند که با او غریبه اند .در این شرایط نسبت به کسانی که با اشتیاق و علاقه به درون مغازه می روند و خرید می کنند احساس حقارت می کند . در ایستگاه قطار به راه می افتد .به رفتن و جستجو ادامه می دهد . ممکن است لباسهای پر زرق وبرق یادگار ایام گذشته را بپوشد اما این هم برای او نان وآب نمی شود . او هزاران نفر دیگر را می بیند. او کتاب دارها ، دفتر دارها، منشی ها ، شیمی دان ها و سایرین را می بیند که کاری می کنند و او به حال خود غبطه می خورد . می بیند که آنها کار خود را دارند ، از انسانیت و احترام خاص خود برخوردارند و در این شرایط حتی به فکرش هم نمی رسد که او هم انسان خوبیست .

تنها پول است که این تفاوت را ایجاد می کند. با کمی پول او بار دیگر خویش از دست رفته خود را باز می یابد .