این روزها دلم می خواهد همه چیز تغییر کند ؛ کوچه ، خیابان ، آدمها ، دلها، حرفها
این روزها دلم می خواهد از خود بیرون بیایم ، پوست بیندازم ، نفسی تازه کنم ، هوایی بخورم .
این روزها دلم می خواهد از هر آنچه هست و نیست بگذرم ، پری بزنم ، بالی بگشایم.
این روزها دلم می خواهد پنجره را باز بگذارم تا پاره های خورشید بر تنم بتابند، گرمایم ببخشندو از حرارتشان سیراب گردم .

این روزها دلم می خواهد از کوه بالا بروم ، صخره ها را درنوردم و قله را زیر پایم احساس کنم.
این روزها دلم می خواهد محبت را در آغوش بگیرم ، برای مهربانی دست تکان دهم ، امید را صدا بزنم .
این روزها دلم می خواهد صداقت را بخش کنم ، صفا را اندازه بگیرم ، آرامش را در لیوانی بریزم و داغ داغ سر کشم .

این روزها دلم می خواهد به قاصدکها سلام بدهم ، در گوش مورچه ها آواز بخوانم و به سنجاقکها نیروی کشش آب را بیاموزم .

این روزها دلم می خواهد بغض های کهنه را مچاله کنم و اشک های تردید را پاک .
این روزها دلم می خواهد دست در دست" دختر دست فروش مترو " بگذارم و وسعت نگاهش را به مسافران منتظر بفروشم .

این روزها دلم می خواهد از روی غلط های املای کودکی صد بار بنویسم.
این روزها دلم می خواهد از همه چیز سخن بگویم واز هیچ چیز نگویم !

...

آهچقدر دلم  لک زده برای تغییر !