تبليغاتX
آسمــان را به زمین بیــاور
پاییز فصل دلبری ست .

فصل رنگها ، فصل اضطراب درختان ، فصل پچ پچ خداوند در گوش طبیعت ، فصل غوغای باد،

فصل غروب های طلایی ،
فصل من ، فصل تو و... فصل  ما.

پاییز جان دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:11 توسط ســــوفی |

یکی از دوستانم ایمیلی برایم فرستاد که بسیار زیبا بود ! بخونید و بعد خودتون قضاوت کنید !

این دعاهااز کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب شده است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله

                                                                                                         آمین

پ .ن: راستی چرا دعاهای ما بزرگترها این لطافت و سادگی زیباو دوست داشتنی رو نداره ؟!

+ نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت 20:17 توسط ســــوفی |

این روزها دلم می خواهد همه چیز تغییر کند ؛ کوچه ، خیابان ، آدمها ، دلها، حرفها
این روزها دلم می خواهد از خود بیرون بیایم ، پوست بیندازم ، نفسی تازه کنم ، هوایی بخورم .
این روزها دلم می خواهد از هر آنچه هست و نیست بگذرم ، پری بزنم ، بالی بگشایم.
این روزها دلم می خواهد پنجره را باز بگذارم تا پاره های خورشید بر تنم بتابند، گرمایم ببخشندو از حرارتشان سیراب گردم .

این روزها دلم می خواهد از کوه بالا بروم ، صخره ها را درنوردم و قله را زیر پایم احساس کنم.
این روزها دلم می خواهد محبت را در آغوش بگیرم ، برای مهربانی دست تکان دهم ، امید را صدا بزنم .
این روزها دلم می خواهد صداقت را بخش کنم ، صفا را اندازه بگیرم ، آرامش را در لیوانی بریزم و داغ داغ سر کشم .

این روزها دلم می خواهد به قاصدکها سلام بدهم ، در گوش مورچه ها آواز بخوانم و به سنجاقکها نیروی کشش آب را بیاموزم .

این روزها دلم می خواهد بغض های کهنه را مچاله کنم و اشک های تردید را پاک .
این روزها دلم می خواهد دست در دست" دختر دست فروش مترو " بگذارم و وسعت نگاهش را به مسافران منتظر بفروشم .

این روزها دلم می خواهد از روی غلط های املای کودکی صد بار بنویسم.
این روزها دلم می خواهد از همه چیز سخن بگویم واز هیچ چیز نگویم !

...

آهچقدر دلم  لک زده برای تغییر !

+ نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت 10:16 توسط ســــوفی |