تبليغاتX
آسمــان را به زمین بیــاور

                    

اين جمله  روي وايت برد مكاني  به چشمم خورد و به نظرم بسيار عميق اومد . شما هم استفاده كنيد .

"...و خداوند براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد . "   

*************************                    

پ . ن : از عزيزاني كه به صورت خصوصي و عادي برایم كامنت ميذارن و اظهار لطف مي كنن بي نهايت ممنون و سپاسگزارم . در این ميان گله هايي هم شده كه چرا دير به ديدن وبلاگشون ميرم ، عزيزان تاخير من رو حمل بر بي توجهي ندونيد گهگاه مسافرت و يا مشغله اي پيش مياد كه چند روزي از ديدار شما فاصله مي گيرم ، به بزرگواري خودتون ببخشيدم .

+ نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:55 توسط ســــوفی |

راز

آب از ديار دريا ،‌
با مهر مادرانه
آهنگ خاك مي كرد .

بر گرد خاك مي گشت ،
گرد ملال او را ،
از چهره پاك مي كرد .

از خاكيان ندانم ،
ساحل به او چه مي گفت ،
كان موج ناز پرورد ،
سر را به سنگ مي زد .
خود را هلاك مي كرد !
                                             "  فريدون مشيري "

+ نوشته شده در بیستم مرداد 1388ساعت 20:27 توسط ســــوفی |

كتاب " جاودانه هاي خليل جبران " رو از روي ميز برمي دارم و بازش مي كنم . بالاي صفحه اولش با خودكار آبي نوشته شده :


بنام خداوند آيينه ها
براي زهراي مهربانم

آه !شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
پر مرغان نگاهم را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

پايينش هم امضا شده و نام نرگس و تاريخ زيرش نوشته شده . نرگس رو " نرگسي " صدا مي كردم و توي ذهنم هست كه نرگسي كتاب " ايمونولوژي ابوالعباس " رو اون موقع خونده بود كه من با همه جسارتم توي خوندن كتاباي قلمبه سلمبه هنوزم كه هنوزه اين كتابو نخوندم .البته " ايمونولوژي رويت" روخريدم و خوندم اما جرات نكردم به " ابوالعباس" نزديك بشم .ناخودآگاه مي رم توي سالهاي قبل و خاطرات اون روزها، بچه هاي پرشور و شيطون خوابگاه كه خودم هم دست كمي ازشون نداشتم .  يادمه" معصوم "( معصومه ) يه روز كه وارد اتاق شدم بهم گفت :« از پايين پله ها كه بالامياي بايد سر به سر بچه ها بذاري ؟ » ومن با كمال پررويي بهش گفتم :« همينه ديگه ! خودت وقتي مي گي پاشو بيا دلمون تنگ شده من چي كار كنم ؟!» 

عكس خيابان دانشگاه رو كه " عاطي " ( عاطفه جون ) توي وبلاگش زده جلو چشمم مياد و بوي بارون رو توي اين روزهاي گرم تابستون حس مي كنم . استاداي خوب گروه رو يكي يكي توي ذهنم قطار مي كنم . الهام همكلاسي اصفهانيم كه مدام اذيتش مي كردم و با لهجه اصفهاني حرسشو در مي آوردم . آرزو كه جزوه هاي قشنگش اينترنشنل شده بود ميون بچه ها و بالاي جزوه ها هم جاي پاي صحبتهاي بين كلاسي ما بود و من هميشه دغدغه اينو داشتم كه آرزو اينقدر بالاي جزوه هاش ننويسه چون اونا رو به بقيه مي داد و اونها هم مجبور بودن حرفاي ما رو بخونن !

يادش بخير ...

يه نوشته آدمو به كجاها كه نمي بره ...!

+ نوشته شده در چهارم مرداد 1388ساعت 18:37 توسط ســــوفی |