تبليغاتX
آسمــان را به زمین بیــاور

مترجم : سوفی

ابرهام لینکلن آرام ننشست

"حس تعهد به انجام کار در تمامی ما وجود دارد. تلاش کردن وظیفه همه ماست . احساس کردم ندایی مرا به سمت آن تکلیف ، فرا می خواند . "
                                                                              ابرهام لینکلن

بدون شک ابرهام لینکلن یکی از  رئیس جمهوران بزرگ به شمار می رود . اگر می خواهید درباره کسی که هیچوقت آرام ننشست،  بدانید ، بیش از این منتظر نمانید .
لینکلن در فقر متولد شد و در سراسر زندگی اش با شکست دست وپنجه نرم کرد . 8 بار در انتخابات رد شد ، 2 بار در کار ورشکسته شد . مدتی از یک بیماری عصبی ، رنج می برد . او می توانست بارها دست از تلاش بردارد اما برنداشت . و به خاطر اینکه آرام ننشست ، به عنوان یکی از بزرگترین رئیس جمهوران تاریخ آمریکا نام گرفت . لینکلن یک قهرمان بود و هیچگاه تلاش و کوشش را رها نکرد .
در زیر شرح خلاصه ای از مسیر حرکت لینکلن تا کاخ سفید آورده شده است .


181۶- خانواده اش از خانه بیرون انداخته شدند و او مجبور بود از آنها سرپرستی کند .

1818-  مادرش مرد .

1831-  در کار ورشکسته شد .

1832 -  سعی کرد وارد " مجلس ایالت متحده آمریکا شود " اما شکست خورد .

1832 – شغلش را نیز از دست داد . خواست به " مدرسه قانون "  راه پیدا کند، اما نتوانست .

1833 – مقداری پول از دوستش ، قرض گرفت تا کاری را شروع کند، اما در پایان سال ورشکسته شد .وتا
17 سال بعد کار کرد تا قرض دوستش را بپردازد .

1834 – دوباره برای ورود به " مجلس ایالت متحده آمریکا " تلاش کرد و این بار موفق شد .

1835 – ترغیب شد با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند ، اما معشوقه اش مرد و قلبش شکست .

1836 – به یک بیماری عصبی وحشتناک گرفتار شد و 6 ماه در بستر بیماری افتاد .

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:16 توسط ســــوفی |

انتهای ما خورشید است ...

راه را گم نکنیم !

"عیدتون مبارک"

+ نوشته شده در بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:30 توسط ســــوفی |

                                                 " سخاوت "
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی ای شدو پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . 
پسر بچه پرسید :« یک بستنی میوه ای چند است؟ »پیشخدمت پاسخ داد :« 50 سنت.»
پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید :«یک بستنی ساده چند
است ؟» در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد :« 35 سنت .»
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : « لطفاً یک بستنی ساده .»
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت .
پسرک نیز پس از خودن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت .

وقتی پیشخدمت باز گشت ، از آنچه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف بستنی ، دو سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود، برای انعام پیشخدمت !!

+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:1 توسط ســــوفی |

 * یادداشت اول :  " نظـــــــــم "

همه ما می دونیم نظم چیز خوبیه . اما براستی چقدر توی زندگی خودمون جاش دادیم ؟ چقدر منظم بودن برامون ارزش داشته ؟ چه اندازه توی کارهای روزمره نظم رو می گنجونیم ؟ شاید به این سوالات اینطور جواب بدید که : " خب سخته! نمیشه همیشه منظم بود ! همیشه مرتب بود ! گاهی اوقات بهم ریختگی هم زیاد بد نیست ! " 

یه پیشنهاد دارم برا تون :
وقتی کسل هستید و دل و دماغ کاری رو هم ندارید ، بلند شید و اطرافتون رو مرتب کنید ، میز کارتون رو گرد گیری کنید ، وسایل اتاق رو کمی جابجا کنید . بیشتر اوقات محیط شلوغ و بهم ریخته نشان دهنده ذهن آشفته و پریشانه . مواقعی که احساس بی حوصله گی و پریشانی دارم ، اولین کاری که می کنم ، مرتب کردن اطرافمه . شما هم می تونید امتحان کنید . درسته کمی زحمت داره اما وقتی اطرافتون تمیز و مرتب می شه ، انرژی فوق العاده ای رو درونتون حس می کنید . یه حس با نشاط و انرژی بخش که چندین برابر جبران زحمتی هست که صرف تمیز کردن کردین .دلیلش هم اینه که چیزهای زائد و غیر مفید رو از محیط حذف  و جا رو برای تنوع و تازگی باز کردین  که این قضیه روی ذهن هم تأثیر بسزایی داره .

پوشیدن لباس مرتب  و تمیز ، دوش کوتاه گرفتن و کارهایی از این دست هم باعث ایجاد روحیه نشاط و شادابی در ما می شه . نظر شما چیه؟

بیشتر افراد موفق هم افرادی منظمند و شاید همین نظم هست که راه رو برای موفقیت اونها باز می کنه . شما چی فکر می کنید ؟میشه نظم نداشت و موفق بود؟! راهکارهای شما چیه؟

درمورد خودم که اخیراً مفید بود . کامپیوترم بعد از چندین ماه  دوباره تجدید  قوا شد و حتی قالب وبم رو هم عوض کردم تا از نیروی تازگی و تنوع ایجاد شده لذت ببرم .
و خیلی چیزهای دیگه که شما باید بگید...

 

+ نوشته شده در بیستم آذر 1387ساعت 19:21 توسط ســــوفی |

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1387ساعت 22:10 توسط ســــوفی |

چند ماه پیش برای گرفتن کارت اهدا عضو به سازمان هلال احمررفتم.متأسفانه اونجا

فرمهای مربوطه رو نداشتند و بهم گفتند که باید به ساختمان حمایت از بیماران کلیوی برم.

اون روز به دلیل وقت کم نتونستم به اونجا برم و همین طور قضیه گرفتن کارت اهدا عضو به

 عقب افتاد.اما این مسئله ته ذهنم مونده بود و از اینکه تو این مورد کم کاری کردم از دست

 خودم ناراحت بودم. تا اینکه یکی دو شب پیش از طریق تلویزیون فهمیدم که میشه اینترنتی

 هم اینکارو انجام داد خوشحال شدم و رفتم تو سایت و مشخصاتم رو وارد کردم .چقدر خوبه

 که آدم بدونه می تونه بعد از مرگش هم زندگی ببخشه. خواستم  از شما هم دعوت کنم تا

تو این کار خوب شریک بشید . یادمون باشه که همین الان که ما داریم به راحتی نفس می

 کشیم هستند کسانی که همه آمال و آرزوشون کشیدن همین یه نفس راحته. چیزی که

 براشون خیلی دوردست و غیر ممکنه . اول از خدای بزرگ به خاطر سلامتیمون تشکر کنیم و

 بعد هم به همچین آدمهایی یه مقدار فکر ...

آدرس سایت رو هم این پایین گذاشتم بعد از ورود به سایت به روی قسمت کارت اهدا عضو

 کلیک کنید . ادامه کار تو سایت کاملاً توضیح داده شده. در عرض 10 دقیقه می تونید این کارو انجام بدید.

www.ehda.ir

"به امید آنکه آن زمان که دیگر درنثارعشق خود  به هستی قادر نیستم ؛ اعضایم ، سرود مهر

 را در وجود دیگری زمزمه کند. "

 

 

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1387ساعت 15:7 توسط ســــوفی |


تو پست قبلم يه كتاب رو معرفي كردم.دوستاني خواسته بودند قسمتهايي از كتاب رو بذارم تو وب.
تصميم گرفتم اين كارو بكنم. اما يه توضيح كوتاه راجع به كتاب هم بدم.داستان مربوطه به بررسي مرگ عجيب دكتر پارسا استاد فيزيك دانشگاه كه اين قضيه عنوان تز يك دانشجوي دكتراي جامعه شناسي ست كه خودش تو اين جريان نسبت به وجود خداوند شك  مي كنه. بهتره خودتون داستانو بخونيد  چون هر چي هم من بگم نمي تونم حق مطلبو ادا كنم.اما قسمتهاي از كتاب...


علي نگاهش مي كند و مي گويد:« واقعاً فكر مي كني دنيا پيچيده س؟»
مهرداددستش را توي موهاش فرو مي كندو مي گويد :« راستش من هنوز هم مثل سالهاي دبيرستان گرفتار سئوالهاي كشنده ي چه بايد كرد و از كجا شروع كنيم هستم .منظورم اينه كه هنوز هم درست نمي دونم چي بايد بكنم وچه نبايد بكنم .حتي نمي دونم دنبال چي هستم . شايد به همين دليله كه وقتي حادثه اي تو توي زندگي م پيش مي آد ، درست نمي تونم خودم رو قانع كنم و كنترل وضعيت از دستم بيرون مي ره .»
علي مي گويد :« قبول دارم دنيا در نگاه اول پيچيده است اما فكر مي كنم حل كردن معماي اون خيلي پيچيده باشه . برعكس ، فكر مي كنم تا حد زيادي هم ساده است .»
قاشقم را توي بشقاب مي گذارم و با كنايه مي پرسم : « منظورت از ساده بودن چيه؟ مي شه اين راه حل ساده رو به من و مهرداد ياد بدي و ما رو از اين جهنم خلاص كني ؟»
علي ليوانش را پر از آب مي كند و دقيقه اي سكوت مي كند ، بعد مي گويد
:

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم آذر 1387ساعت 10:49 توسط ســــوفی |

"هر كس روزنه اي است به سوي خداوند، اگر اندوهناك شود. اگر به شدت اندوهناك شود."

قول داده بودم از يادداشتهاي سوفي  بنويسم كه قرار شد يكي از كتاب هامو با نام روي ماه خداوند را ببوس رو به دوستي بدم كه بخونتش .

كتاب رو دوباره ورق زدم و بهضي از جمله هاشو دوباره خوندم .كتاب، يك رومان كوتاه هست كه حقايقي شگفت رو با بياني زيبا و قلمي روان بيان كرده .

بعضي از نويسنده ها اون قدر خوب مي نويسن كه تصوير ذهني كاملاً شفاف از اتفاقات داستان تو ذهن آدم نقش مي بنده.مصطفي مستور نويسنده اين رمان زيبا

 و فوق العاده هم يكي از اوناس . چقدرازخوندنش لذت بردم! مخصوصاً قسمتهايي كه در مورد خداوند و هستي  و انسان بين شخصيتهاي داستان گفتگو مي شه. اين

 كتابو سعي كنيد بخونيد حتماً .مطمئناً به فكر وادارتون مي كنه. 

 

پ .ن :لازمه بگم تا پارسال که ستوده جان این کتابو برام خرید چاپ بیستمش بودو در ضمن برگزیده جشنواره قلم زرین هم هست.

+ نوشته شده در ششم آذر 1387ساعت 19:35 توسط ســــوفی |

سلام .شايد اين پست جديد شروعي باشه تازه از يه مسير نو . در جواب

 كساني كه ازم در خواست كردن خودم هم بنويسم ، بايد بگم : به روی

 چشم .

از اين به بعد با مطالبي با عنوان يادداشتهاي سوفي براتون مي نويسم ،

 راجع به هر چي كه به نظرم مي آد جاش خاليه و طرحش مي تونه مفيد

 باشه . هدفم از طرح اين مطالب اينه كه ببينيم مي تونيم از خودمون يه آدم

 موفق بسازيم ؟ اصلاً تفاوت يه آدم موفق با يه آدم نا موفق چي هست؟

 ذهن يه آدم موفق چطوري عمل مي كنه و يه آدم نا موفق چطور؟ تو اين

 بحثها شما هم مي تونيد شركت كنيد و راهكار ارائه بديد . تو هر يادداشت

 راجع به يه موضوع صحبت مي كنيم . اميدوارم بتونيم به نتايج دلخواهي

 برسيم .  به اميد روزهاي طلايي....

پ .ن : البته اینو هم اضافه کنم که مطالب قبلیم هم سر جای خودش باقی می مونه

 

 

+ نوشته شده در سوم آذر 1387ساعت 14:44 توسط ســــوفی |