تبليغاتX
آسمــان را به زمین بیــاور
چشم به راه آنچه مي خواهي نمان ، بلكه با تمام وجود آن را بجوي و بدان كه

 در نيمه راه با تو ديدار خواهد كرد .

هرگز خنده را از ياد مبر ، غرور نيز نبايد مانع گريستن تو شود. با خنديدن و

گريستن است كه زندگي معنايي كامل مي يابد .

اعتماد به نفس را هر گز از دست مده ، تا آن زمان كه باور داري توانايي ،‌‌ دليل

 داري تا بكوشي .

+ نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 22:26 توسط ســــوفی |

قسمت اول نامه چاپلین به دخترش رو تو نوشته های پیشین آوردم

اکنون قسمت دوم این نامه را با هم می خوانیم:

داستان دلقک گرسنه

 دخترم !

هنر پش از آن كه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند ..... وقتي به آنجا

 رسيدي كه خود را بر تر از تماشا گران خويش دانستي ، همان لحظه صحنه را ترك كن وبا تاكسي

خودت را به حومه پاريس  برسان .من آنجا را خوب مي شناسم . آنجا بازيگراني همانند خويش را

خواهي ديد كه از قرنها پيش زيبا تر از تو ، چالاك تر از تو ومغرور تر از تو هنر نمايي ميكنند.

در آنجا از نور خيره كننده نور افكنهاي تئا تر شانزه ليزه خبر نيست. نور افكن اين بازيگران كوي

تنها نور ماه است . نگاه كن آيا آنان بهتر از تو هنر نمايي نمي كنند ؟ اعتراف كن دخترم .... هميشه

كسي هست كه بهتر از تو هنر نمايي كند و اين را بدان كه هر گز در خانواده چارلي چاپلين ، كسي

آنقدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يا گداي كنار رود « سن » ناسزايي بگويد ...  .

همراه اين نامه چكي سفيد برايت مي نويسم ، هر مبلغي كه مي خواهي بنويس وبگير ولي وقتي

خواستي دو فرانك خرج كني، با خود بگو سومين سكه از آن من نيست ؛ اين بايد متعلق به يك مرد

گمنام باشد كه امشب به يك فرانك نياز دارد. جست و جو لازم نيست ؛ اين نيازمندان گمنام را اگر

بخواهي همه جا خواهي يافت.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 22:13 توسط ســــوفی |


Remember tonight. For it is the beginning of always 

        امشب را به خاطر بسپار ... چرا كه شروعي است براي هميشه .

 

+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:49 توسط ســــوفی |

                                                            

                                    هديه

بنت كرف اين داستان جالب را درباره اتوبوسي كه قسمت به قسمت در طول جاده اي

 فرعي در جنوب حركت مي ‌كرد ، نقل مي كند .

روي يك صندلي پير مرد لاغر و نحيفي با دسته گلي  زیبا در دستش نشسته بود .

 وسط اتوبوس دختر جواني بود كه مرتب سرش را بر مي گرداند و به گلها ي پيرمرد ،

نگاه مي كرد . زماني كه نوبت پيرمرد شد تا پياده شود ، بي درنگ گلها را در دامن

دختر گذاشت .او گفت :« مي دونم كه عاشق گلها يي و فكر مي كنم همسرم

دوست داره اونا مال تو باشه .به اون  مي گم كه من گلها رو به تو بخشيدم .»

دختر گلها را قبول كرد و نگاهش پيرمرد را دنبال كرد كه از اتوبوس پياده شد و به طرف

 دروازه يك قبرستان كوچك به راه افتاد .

مترجم : سوفی

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:41 توسط ســــوفی |


...و اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد، به حل هزار معما نپردازيد، بلكه در

اطراف خود نظر كنيدو او را ببينيد كه با كودكان شما سرگرم بازي است .

و به آسمان نظر كنيد و او را مشاهده كنيد كه برابرتان راه مي رود و با رعد

 و برق دستهاي خود را دراز مي كند و با باران ازآسمان به زمين مي آيد . او

را خواهيد ديد كه در گلها لبخند مي زند و دستهاي خود را در شاخه هاي

درختان براي شما تكان مي دهد .


 

+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:6 توسط ســــوفی |

                                            تو شگفت انگيزي

هر لحظه اي كه ما زندگي مي كنيم ، يك لحظه منحصر به فرد و تازه در جهان است 

لحظه اي كه هيچگاه تكرار نخواهد شد .

....و ما براي آموزش فرزندانمان چه مي كنيم ؟ به آنها ياد مي دهيم 2 ×2 مي شود

 4 يا اينكه پاريس پايتخت فرانسه است . هنگامي نيز كه مي خواهيم به آنها بياموزيم

كه آنها كه هسـتند ؟   بايد به هر يك  بگويـيم : آيا مي داني  كه هسـتي ؟  تو موجود

 شگفت انگيزي هستي ، تو منحصر به فردي . درطي تمام دوراني كه گذشته تا كنون

فردي همانـند تو نبوده است .  پاهايت ، بازوانت ، انگشتان  چابكت ، روشي  كه  راه

مي روي ...همه وهمه منحصر به فرد است .  شا يد تو يك شكسپير ، ميخايـيل آنجلو يا

بتهوون باشي . تو توانايي داري هر كسي باشي . بله تو شگفت انگيزي  و هنگامي كه

 بزرگ مي شوي چگونه مي تواني به كسي كه او نيز مثل تو شگفت انگيز است ، آسيبي

برساني؟ تو بايد تلاش كني، همه ما بايد تلاش كنيم تا جهان را شايسته فرزندانش بسازيم .

 (   پابلو كاسا لس )

ترجمه متن فوق رو خود بر عهده داشتم.( سوفی)

+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:12 توسط ســــوفی |


رودخانه هاي عميق آرامتر ند .  

 (  كونتوس کوريوس)                                            


يكي از شرايط لازم براي خوشبختي اين است كه به بعضي از آرزوهاي خود

نرسيم .     (ژ . باندا )


آزادي حقيقي ان نيست كه هر چه ميل داريم انجام بدهيم بلكه ان است انچه

 را كه حق داريم ، انجام دهيم . 

                                                                       ( ويكتور كوزن) 

نتيجه اراده ضعيف حرف است و نتيجه ارده قوي

عمل .                                      ( گوستاو لوبون )


بدبين كسي است كه در يك خيابان يك  طرفه  هم  به هر دو سمت نگاه

مي كند .          ( لورنس  جي پيتر )

 مردم سه دسته اند : نوكر پول ، رفيق پول ،  ارباب

پول                                       ( ديل كارنگي    )

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:4 توسط ســــوفی |

خوشبختي ،توپي است كه وقتي مي غلتد ،به دنبال آن مي رويم و

وقتي مي ايستد، به آن لگد مي زنيم. 

+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:59 توسط ســــوفی |

متن زير قسمتهايي از نامه چاپلين به دخترش جرالدين است.

شايد خواندن آن براي شما نيز خالي از لطف نباشد.با تشكر فراوان ...(سوفي)

داستان دلقك گرسنه


هيچ كس در عالم هنر چون او محبوب نبوده است وهيچ كس چون او زهر تلخ بدبختي را نچشيده

و طعم خوش افتخا ر ر ا مزه مزه نكرده است.

اوبيش از 50 سال چون پدري دلسوز در غم و شادي مردم دنيا شريك و چون دوستي شفيق همگام آنان

بود .چارلي محيط فقر زده و محنت زاي لندن را در دوران كودكي حس كرده و سالها در غم يك لقمه گرم

حسرت خورده است . وي مي گويد: « دو روز بود چيزي نخورده بودم . آدمها با شادي مي آمدند و مي

گذشتند و لباس گرمشان و خوراكيهايي كه به خانه مي بردند، مثل نيشتر به من فرو مي رفت.»

چارلي با آن همه رنجي كه كشيده و دردي كه تحمل كرده بود، به تدريج از مال و ثروت بي نياز شد و

خوشبختي خانوادگي را در بالاترين سطح به دست آورد . او كه بعد از در بدري خودش، مادرش،پدر و

برادرش توانست خانواده بزرگ چاپلين را در يك قصر بزرگ دورخود جمع كند، فراموش نكرد كه يك

انسان است و بايد فرزندانش را كه روي خبيث و زشت فقر را نديده و روزهاي سخت حسرت و نااميدي

را لمس نكرده بودند ، آگاه كند كه در اين روزگار به غيز از آنها آدمهاي ديگري نيز زندگي مي كنند كه

آنها نيز مانند او داراي احساس و آرزو هستند .

نامه تكان دهنده او خطاب به دخترش كه در آن سالها پله هاي موفقيت را به سرعت بالا مي رفت و

 درهاي ثروت و شهرت به او گشوده مي شد، بيانگر حقايقي ست كه خواندنش از زبان و قلم او براي

دوستدارانش جالب است. شايد بتوان روحيات و تفكرات دروني چاپلين را در اين نامه يافت.

جرالدين ، دخترم !

من از تو بس دورم ، ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگام دور نمي شود ، اما تو كجايي ؟ در پاريس

روي صحنه تئاتر پر شكوه شانزه ليزه ...  اين را مي دانم و چنان است كه گويي در اين سكوت شبانگاهي

آهنگ قدمهايت را مي شنوم .

شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشكوه ، نقش آن دختر شاهزاده است كه اسير خوان تاتار شده است .

جرالدين! در نقش شاهزاده باش و بدرخش ، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور

گلها يي كه برايت فرستاده اند ، تو را فرصت هوشياري داد ، بنشين و نامه ام را بخوان ...

من پدر تو هستم جرالدين ! امروز نوبت توست كه هنر نمايي كني و به اوج افتخار برسي . امروز

نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران تو را به آسمان ها ببرد.به آسمان ها هم برو، اما گاهي

هم روي زمين بيا  وزندگي مردمان را تماشا كن ، زندگي آنان كه با شكم گرسنه ، در حالي كه پاهايشان

از بينوايي مي لرزد، هنر نمايي مي كنند.  من خود يكي از آنان بودم .

جرالدين ! تو مرا درست نمي شناسي ... در آن شبهاي  دور با تو بس قصه ها گفتم ، اما قصه خود را

هرگز نگفتم كه آن هم داستاني شنيدني ست . داستان آن  دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محله هاي

لندن آواز مي خواند و صدقه مي گرفت . اين داستان من است .من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد

بي خانماني را كشيده ام ، و از اينها بيشتر ، من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور

در دلش موج ميزد ، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشكاند ، احساس كرده ام.

... با اين همه داستان من به  كار تو نمي آيد. ازتو حرف بزنيم !...

به دنبال نام تو نام من است، چاپلين .دخترم! دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني ، دنياي هنر پيشگي و

 موسيقي ست . نيمه شب ، آن هنگام كه از سالن پر شكوه تءتر بيرون مي آيي ، آن ستايش گران

ثروتمند را يكسره فراموش كن ، ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل مي رساند بپرس.

حال زنش را هم بپرس و اگر پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني در جيبش

بگذار... به نماينده خودم در پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول كند

اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي. گاه و بي گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد ،

مردم را نگاه كن ، زنان بيوه و كودكان يتيم را بسناس و دست كم روزي يكبار با خود بگو ، من از آنان

هستم .تو واقعاً يكي از آنها هستي ، نه بيشتر ....

 

 

+ نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:7 توسط ســــوفی |

تو در حضور خورشيد نيمروز آزاد هستي، تو در حضور ستارگان شب آزاد هستي؛


و تو آزاد هستي حتي هنگامي كه ديگر نه خورشيدي وجوددارد و نه ماه وستاره اي.


تو آزاد هستي، حتي هنگامي كه چشمان خويش را بر روي هر آنچه هست ببندي.


اما تو بنده كسي هستي كه دوستش مي داري، زيرا دوستش مي داري.


و بنده كسي هستي كه دوستت مي دارد، زيرا دوستت مي دارد.

+ نوشته شده در بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:6 توسط ســــوفی |

The birth doesn't make a person a nobleman,

 

but a great person makes noble a birth.

 

  

اين انسان  نيست كه  با  اصالت  زاده  مي شود بلكه اصالت  زاييده  انسانهاي  بزرگ  است .

 

 

+ نوشته شده در بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:16 توسط ســــوفی |

                                 برادري مثل او

يكي از دوستانم بنام پائول ، اتومبيلي را از برادرش به عنوان هديه كريسمس دريافت

کرد . در روز عيد كريسمس هنگامي كه پائول از اداره اش بيرون آمد ، يك بچه ولگرد

خياباني در اطراف اتومبيل نو براق  قـدم مي زد و از نگاه  كردن به آن  لذت مي برد .

 پسـرك پرسـيد : « آقا اين اتومبـيل مال  شماست ؟»

پائول با سر اشاره كرد:« برادرم آن را براي كريسمس به من داده .»

پسر مبهوت شد.« منظورتان اين است كه برادر شما آن را به شما داده و اين كار براي

 شما هيچ ارزشي ندارد؟» پسرك با ترديد گفت :«پسر !! اي كاش ... »

البته پائول آنچه كه او آرزو مي كرد را مي دانست .او آرزو مي كرد كه، برادري مثل او

داشت.اما چيزي كه جوانك گفت ، آنچه را كه پائول تصور مي كرد ، به هم زد.

پسر ادامه داد :« اي كاش من مي توانستم برادري مثل او باشم .» پائول با حيرت به

پسر نگاه كرد،سپس بي درنگ اضافه كرد :« دوست داري با اتوبيل من دوري بزني ؟»

« اوه بله! من عاشق اين كارم .»

بعد از يك گردش كوتاه پسر برگشت و با چشمان درخشان گفت :« آقا اشكالي ندارد

 تا جلو خانه من رانندگي كنيد ؟» پائول لبخندي زد .او فكر مي كرد كه، مي د انست

پسر  چه چيزي مي خواست  . اومي خواست به همسايه هايش نشان بدهد كه

توانسته با يك اتومبيل بزرگ ، تا خانه بيايد .اما پائول دوباره اشتباه كرد . پسر پرسيد :

« آنجا كه دو پله است توقف مي كنيد ؟ »

او به سمت پله ها دويد . بعد از مدتي كوتاه ، پاول شنيد كه پسرك در حال بر گشتن

 است .اما او با سرعت  نمي آمد . پسر، برادر فلج كوچكش را با خود حمل مي كرد .

 برادرش را روي پله پايين گذاشت و بعد به جلوي او پريد و به اتومبيل اشاره كرد:« او

دوستم است .همان كسي كه بالا به تو گفتم . برادرش براي كريسمس به اوآن

اتومبيل را داده و براي او يك سنت هم ارزش ندارد .

 من هم مي خواهم روزي به تو اتومبيلي مثل آن بدهم ... . آنوقت تو مي تواني

خودت تمام چيزهاي قشنگي را كه پشت  شيشه هاي مغازها براي كريسمس 

گذاشته شده  است و من از آنها براي  تو گفته ام ببيني .»

پائول پياده شد و پسرك را در جلو اتومبيلش گذاشت .برادر بزرگتربا چشما ن پر از برق

 شادي بالا رفت وكنار او نشست و هر سه با هم سواري خاطره انگيزي را آغاز

كردند .

آن عيد كريسمس ، پائول اين گفته مسيح  كه فرمود : « بركت بيشتر در بخشش

است ...» را آموخت .

 

+ نوشته شده در بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:19 توسط ســــوفی |

درنگ در مرداب يكنواختي و سكون، كسي را از غرق شدن نجات نمي دهد،

حركت به سمت تكيه گاه مطمئن است كه نجات آور است .

+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1387ساعت 17:34 توسط ســــوفی |

هرآنچه در هستي است در تو نيز هست وهر آنچه در توست،در

هستي نيز وجود دارد. تو در تماس بي مرز با نزديكترين اشيايي؛ افزون

بر اين، فاصله نيز كفايت جدا ساختن تو را از دورترين چيزها ندارد.

هستي، از پست ترين تا عالي ترين و از خردترين تا بزرگترين،همه در

توست.در ذرهْ اتم، تمامي عناصرزمين وجود دارد. قطره اي آب،تمامي

رازهاي اقيانوسها را دربر دارد. در حركتي از ذهن حركت تمامي قوانين

هستي يافت مي شود.

+ نوشته شده در هجدهم تیر 1387ساعت 22:0 توسط ســــوفی |

باشد كه لطف خداوند دانه هاي حباب را از روي وجدانت پاك كند ، تا رود انديشه هايت

از آن پس پاك و زلال در جريان باشد.

 

+ نوشته شده در هفدهم تیر 1387ساعت 23:19 توسط ســــوفی |

فاخرترين جامه هايت بافته ديگري است ؛


مطبوعترين غذاهايت همانهايي است كه بر سفره ديگران ميخوري ؛


آسوده ترين بسترهايت در خانه ديگري پهن است ؛


حال به من بگو ، چگونه مي تواني خودرا از ديگران جدا كني؟

 

+ نوشته شده در شانزدهم تیر 1387ساعت 23:12 توسط ســــوفی |

A great flame follows a little spark   

 شعله اي عظيم ، پيامد جرقه اي كوچك است.

+ نوشته شده در شانزدهم تیر 1387ساعت 16:58 توسط ســــوفی |

روحم مرا موعظه كرد ونشانم داد كه نه از كوتاهترين آ دمها بلند ترم و نه از غول ترينشان كوچكتر .
پيش از آنكه روحم مرا موعظه كند، انسانيت را دو گانه مي پنداشتم: يكي ضعيف بود كه برايش دل مي سوزاندم و ديگري قوي،كه يا پيرويش مي كردم
يا در برابرش مي ايستادم و به مبارزه اش مي طلبيدم.
اما اكنون دريافته ام كه من هر دوي آنهايم و از همان عناصر ساخته شده ام
خاستگاه من، خاستگاه آنهاست، وجدان من وجدان آنها، مبارزه من، مبارزه آنهاست و سلوك من،سلوك آنها.
اگر آنها گناه كنند،من نيز گناهكارم. اگر آنها توفيق يابند،من نيز در افتخار آن
شريكم. اگر آنها برخيزند، من نيز با آنها به پا مي خيزم. اگرآنها دچار رخوت وكاهلي شوند، من نيز در سكون و رخوتشان سهيمم.

 

+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت 23:41 توسط ســــوفی |

          دنگ

دنگ.... ، دنگ .....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي  زنگ
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده است از لذت 
يا به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد،
من اگر مي گريم
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ ....، دنگ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتوان شد آغاز
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم.
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از كف رفت.

 

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1387ساعت 16:30 توسط ســــوفی |

آرام باشيد

 

آرام بودن يعني چه؟ بدون توجه به اينكه هر يك از ما در طول عمرمان هزاران بار اين اصطلاح را

 

مي شنويم، فقط تني چند به طور عميق به آن توجه مي كنند . وقتي از مردم مي پرسيم آرامش يعني چه؟ اغلب

 

جواب مي دهند: چيزي كه بعدها تجربه خواهيم كرد، در تعطيلات بودن، يا در ننو داز كشيدن و دوران بازنشستگي و

 

خلاصه ، وقتي همه كارها انجام شده باشد. واقعيت اين است كه مرتب آرامش خودمان را به تاْ خير مي ا ندازيم .

 

آرامش يعني، آموختن مسير دوست داشتن، مهربان  بودن، صبوري كردن ودادن شانس دوباره به زندگي.

 

آيا لازم است كه مرتب در حالتي عصبي، پرخاشجو، عجول، آشفته و از  كوره در رفته باشيدو طوري رفتار كنيد كه

 

گويي زندگي يك اضطرار است؟ بهتر است فكر كنيد كه آرامش، نوعي كيفيت قلبي  و به راحتي قابل دسترسي

 

است، نه اينكه ذخيره ي براي آينده! به خاطر داشته باشيدكه مردم آرام، مي توانند افراد موفقي باشندو آرامش و

 

خلاقيت ، دست در دست پيش روند. داشتن آرامش بيشتر نتيجه تعليم دادن به خودمان است، اوقات اسف بار

 

 را به ا وقات نيمه نگران كننده برگردانيد. شايد لازم باشد چند بار به خودتان يادآوري كنيد كه جواب شما به زندگي

 

،انتخاب خودتان است مي توانيد با تمرين، افكارتان را تحت كنترل داشته باشيد.

 

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 22:38 توسط ســــوفی |

The voice of life in me cannot reach the ear of life in you; but let us talk that we may not feel lonely.

صداي زندگي در من نمي تواندبه گوش زندگي در تو برسد؛ با اين حال بيا گفتگو كنيم تا احساس تنهايي نكنيم.

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 0:28 توسط ســــوفی |

ياد بگيريد در لحظه زندي كنيد

ميزان آرامش دروني ما، با اينكه چقدر مي توانيم در لحظه حاضر و حال زندگ كنيم، اندازه گيري مي شود. بدون توجه به آنچه ديروز يا سال گذشته اتفاق افتاده، يا انچه فردا اتفاق خواهد افتاد، لحظه حاضر زماني است كه ما در آن قرار داريم.بسياري از ما استاد عصبي بودن هستيم، چون اجازه مي دهيم مشكلات گذشته و آينده روي لحظات حال ما اثر بگذارند ،واين مسئله، به نگراني ،بي حوصلگي،افسردگي و نااميدي ختم مي شوند. ا غلب ما، با نا ديده گرفتن  خوشحا لي و رضايت، خومان را قانع ميكنيم كه بالاخره روزي بهتر از امروز خواهيم بود. روزها مرتب تكرر مي شوند وآن روز هرگز نمي رسد .

جان لنون مي گويد:« زندگي دارد اتفاق مي افتد و ما مرتب مشغول نقشه كشيدن هستيم.»

وقتي گرفتار نقشه كشيدن  هستيم فزندانمان در حال بزرگ شدن، عزيزانمان د حال مردنو جسممان در حال از تحليل رفتن است. رؤياهايمان از چنگمان بيرون مي لغزندو كوتاه سخن زندگي مان را ازدست مي دهيم.

بسياري از مردم طوري زندگي مي كنند كه گويي زندگي، يك لباس مهمان براي وعده ديداري در آينده است. در حالي كه هيچ كس نمي تواندآمدن فردا را تضمين كند،حال تنها زماني است كه ما داريم وتنها وقتي است كه ميتوانيم آن را كنترل كنيم. وقتي توجه ما روي لحظه حاضر باشد، ترس را از مغزمان مي رانيم؛ ترس روي ماجراهاي آينده اثر مي گذارد . براي جلوگيري از ترس بي پولي، فرزندان وپير شدن، به حال توجه كنيد . مارك تواين ميگويد:« حوادث وحشتناكي در زندگي هستند كه فقط بعضي از آنها اتفاق مي افتند.» تمرين كنيد تا توجه تان روي حال و اينجا متمركز شود. از اين كوشش سود سرشاري خواهيد برد   

 

 

 

+ نوشته شده در دوازدهم تیر 1387ساعت 16:15 توسط ســــوفی |

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

+ نوشته شده در دوازدهم تیر 1387ساعت 0:30 توسط ســــوفی |

بدحالي تان شما را نفريبد 

حالات شخصي شما ، ميتوانند به طور قابل توجهي گول زننده باشند . آنها ميتوانند غالباَََ‍‍‍‍ً شما را گول بزنندكه زندگي تان خيلي بدتر از آن چيزي است كه هست. وقتي حال خوشي د اريد، زندگي زيباست ومشكلات قابل حل هستند،شما ديد مثبت واحساس خوب و عاقلانه  داريدو  گرفتاري ها به شمار نمي آيند. ارتباطها  آسان  است و شما  مرتب جلو   مي رويد. در حالي كه وقتي حا لتان بد است از همه چيز برداشت منفي داريد و با انگيزه اي خطرناك و  کينه جويانه عمل مي كنيد. در واقع مردم درك نمي كنند كه  حالاتشان در حال تغيير است.فردي كه صبح همسر، خانه،كارو اتومبيلش را عاشقانه دوست داردو نسبت به آينده خوش بين ودر مورد گذشته قدر دان است،در بعد از ظهر اگر حال خوبي نداشته باشد، ادعا ميكند از كارش متنفر است، زنش خيلي غر مي زند، اتومبيتش قراضه است و هيچ آينده اي برايش نيست.

از بچه هاش شكايت ميكند و والدينش را به خاطر آنچه كه دارد به سرش مي آيد،مقصر مي داند. اين تناقض، هر چند عحيب و شايد خنده دار است،اما همه ما همين طور هستيم و در عرض چند ساعت از اين رو به آن رو مي شويم.مه اين حالات نسبت به كسي كه با او ازدواج كرده ايم،جايي كه كار مي كنيم،اتومبلي كه ميرانيم و قدرت تحملمان، بستگي به احساس ما دارد.وقتي در حال بد هستيم، به اي سرزنش كردن اوضاع و احوال و ايرادگيري از زندگي بايد به خودمان يادآوري كنيم كه اين حال بد موقتي است.زندگي هيچ وقت آنقدرها بد نيست. ا وقاتي كه در حال بد هستيد، وقت درستي براي تحليل زندگي نيست.،چون اين كار يك  خودگشي احساسي است. حتي وقتي حال شما  عوض ميشود، مشكل آنجا منتظر شماست . عاقلانه اين است كه براي حالات خوبمان قدردان باشيم و حالات بدمان را جدي نگيريم. در اين قبيل مواقع، واقعيت را ببينيد وقضاوت خود را مورد سئوال قرار دهيد . به ياد آوريد كه هميشه در حال بد ، احساسات منفي مانند خشم، بي حوصله گي ،عصبي شدن وافسردگي داريد و كافي است فط آنها را كنار بزنيد.گذشت زمان بهترين حل كننده مسائل است .

+ نوشته شده در دهم تیر 1387ساعت 23:40 توسط ســــوفی |

حتي آنگاه كه بدون اميد زندگي مي كنيم هم آرزوهايي داريم.

 

+ نوشته شده در نهم تیر 1387ساعت 23:0 توسط ســــوفی |

    هر جا هستيد ،خوشحال باشيد                                      

متأسفانه بسياري از ما مرتب خوشحالي مان رابه وضوح عقب مي رانيم. هر چند اين كار را آگاهانه نمي كنيم مثلاً وقتي تمام صورت حسابها را پرداختيم،يا فارغ التحصيل شديم،

يا كار دلخواهمان را يافتيم و يا ازدواج كرديم، زندگي بهتر مي شود. چندي بعد نااميد مي شويم . چرا بچه ها به اندازه كافي بزرگ نيستند و وقتي بزرگ شدند متوجه ميشويم

نوجواناني براي مقابله داريم و همينطور الي آخر...

در اين ميان زندگي به جلو مي رود و واقعيت اين است كه ،هيچ وقتي ، بهتر از حالا براي خوشحال بودن نيست . در واقع اگر حالا نه، پس كي؟ هميشه موانعي در راه هستند

و اتفاقهايي كه براي اولين بار مي افتند و كارهاي ناتمامي كه بايد برايشان وقت صرف كرد . دست آخر آشكار ميشود كه زندگي ، همين گرفتاري هاست و اين نگرش، باعث ديدن خوشحالي خواهد شد. زندگي مبارزه است، پس آن را بپذيريد و به هر حال خوشحال باشيد.  راه زندگي، همان خوشحال بودن است.

+ نوشته شده در نهم تیر 1387ساعت 22:5 توسط ســــوفی |

 

 

زندگي چيزي است كه به واسطه روح به چشم مي آيد و تجربه ميشود‌؛

در حالي كه ما جهان پيرامونمان را به واسطه فهم و عقل خويش مي شناسيم.

چنين دانشي، شادماني بسيا ر يا اندوه بسيار به دنبال مي آورد .  

 

 

 

+ نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت 13:15 توسط ســــوفی |

+ نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت 13:1 توسط ســــوفی |

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

 

١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست.

جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.


بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.


بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.


همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.



 

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

 

١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست.

جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.


بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.


بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.


همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.


____________ _________ _________ _________ _________ __
D
+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 22:44 توسط ســــوفی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 21:47 توسط ســــوفی |

                                ياد بگيرم

با جبر تولد آغاز شدم و با جبر مردن پايان مي گيرم،ياد بگيرم با اختيار اين فاصله را پر كنم .ياد بگيرم كه قانون جبر را نشكنم. قانون اختيار را قوي و شجاع زندگي كنم كه چشم را به همه خوبي ها و بدي ها بگشايم  كه عاشقانه ترين،  والاترين، زشت ترين و خشن ترين كلام بشري را بشنوم .كه بدانم ،بدانم و باز هم بدانم.

كه اشك بريزم،بغض كنم،درهم شوم اما چشم نبندم . ياد بگيرم كه نميتوانم به قلبم بگويم نزن اما بايد بگويم چگونه بزن.ياد بگيرم فقط به ادمهاي درخشان خيره نشوم و حتي در چشمان ناتوان ترين انسانها دنبال زيباي بگردم .ياد بگيرم بزرگي آنهايي كهعمرشان صرف آدمهاي فراموش شده مي شود و در كارنامه شان،هيچ نابغه و دانشمندي نيست. ياد بگيرم در هر كودكي دنبال ردپاي كسي باشم كه دنيا را قدمي به سمت نيكي مي برد.  ياد بگيرم براي عشق ورزيدن منتظر نشوم تا گرفتاري هاي هر روز پايان يابد ،كه در ضرباهنگ چالاك رگهايم نت هاي غمها، شادي ها،اميدها و نااميدي ها را بشنوم و در سمفوني پر شكو يك قلب دريايي اجراي همه حس ها را شاهد باشم. ياد بگيرم كه خطر ناشناخته را بپذ يرم و از تلاش تن نزنم. ياد بگيرم كه در كشاكش سختي ها،قوي و اميدوار باشم و ياد بگيرم مسئولانه تلاش كنم و مومنانه رها كنم كه براي قدرداني داشته ها منتظر از دست دادن نداشته ها نشوم . براي سپاس   گزاري،چشم به راه اتفاقي عجيب نباشم و دعا كردن را تا زمان استيصا ل به تاخير نيندازم.

و ياد بگيرم يك موجود خوب خدا باشم .

 

+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 12:15 توسط ســــوفی |

+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 11:54 توسط ســــوفی |