تبليغاتX
آسمــان را به زمین بیــاور
عاشق ست باران هنوز
تاب لمیدن بر مخمل ابر راندارد
می بارد همچنان مست و خراب
که دل خاک را به عشق نرم کند

خاک اما هنوز دل به عشق نمی دهد
و... باران می بارد و می بارد .

                                   " محمد حسن مرتجا "

پ ن:  این پست رادر حالی می نویسم که باران یکی دو ساعت است همچنان می بارد...
جایتان سبز یک پیاده روی جانانه زیر شرشرش کردم ،تمام لباسهایم خیس شد اما دلم تشنه بود !

چه باران دل انگیزی !

+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 19:29 توسط ســــوفی |

پاییز فصل دلبری ست .

فصل رنگها ، فصل اضطراب درختان ، فصل پچ پچ خداوند در گوش طبیعت ، فصل غوغای باد،

فصل غروب های طلایی ،
فصل من ، فصل تو و... فصل  ما.

پاییز جان دوستت دارم .

+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:11 توسط ســــوفی |

یکی از دوستانم ایمیلی برایم فرستاد که بسیار زیبا بود ! بخونید و بعد خودتون قضاوت کنید !

این دعاهااز کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب شده است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله

                                                                                                         آمین

پ .ن: راستی چرا دعاهای ما بزرگترها این لطافت و سادگی زیباو دوست داشتنی رو نداره ؟!

+ نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت 20:17 توسط ســــوفی |

این روزها دلم می خواهد همه چیز تغییر کند ؛ کوچه ، خیابان ، آدمها ، دلها، حرفها
این روزها دلم می خواهد از خود بیرون بیایم ، پوست بیندازم ، نفسی تازه کنم ، هوایی بخورم .
این روزها دلم می خواهد از هر آنچه هست و نیست بگذرم ، پری بزنم ، بالی بگشایم.
این روزها دلم می خواهد پنجره را باز بگذارم تا پاره های خورشید بر تنم بتابند، گرمایم ببخشندو از حرارتشان سیراب گردم .

این روزها دلم می خواهد از کوه بالا بروم ، صخره ها را درنوردم و قله را زیر پایم احساس کنم.
این روزها دلم می خواهد محبت را در آغوش بگیرم ، برای مهربانی دست تکان دهم ، امید را صدا بزنم .
این روزها دلم می خواهد صداقت را بخش کنم ، صفا را اندازه بگیرم ، آرامش را در لیوانی بریزم و داغ داغ سر کشم .

این روزها دلم می خواهد به قاصدکها سلام بدهم ، در گوش مورچه ها آواز بخوانم و به سنجاقکها نیروی کشش آب را بیاموزم .

این روزها دلم می خواهد بغض های کهنه را مچاله کنم و اشک های تردید را پاک .
این روزها دلم می خواهد دست در دست" دختر دست فروش مترو " بگذارم و وسعت نگاهش را به مسافران منتظر بفروشم .

این روزها دلم می خواهد از روی غلط های املای کودکی صد بار بنویسم.
این روزها دلم می خواهد از همه چیز سخن بگویم واز هیچ چیز نگویم !

...

آهچقدر دلم  لک زده برای تغییر !

+ نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت 10:16 توسط ســــوفی |

چند روز پیش کتاب " راه بهتر آموختن،بزرگترین معجزه در جهان " اثر آگ ماندینو با ترجمه خانم حورزاد صالحی راخواندم . این کتاب نیز برای خود حرفهایی داشت . بخشی از کتاب رابرای این پست انتخاب کردم .

هنگامی که بحث به اینجا کشید ،او به افزایش فقدان خودشناسی انسان اشاره کرد و اینکه انسان به مرحله ای از زندگی می رسد که دیگر مولد نیست و فقط مانند مرده ای است که راه می رود .
چیزی که او را بیشتر از همه رنج می داد ، زیستن مرده واری بود که در آخر عمر نوعی خود کشی محسوب می شد . او می گفت که به اندازه ی کافی رفتگر های انسانی وجود ندارد که انسانها را از زندگی زباله وار خود نجات دهند و او هم نمی توانست در همه جا حضور داشته باشد .

- آقای آگ به ساعتت نگاه کن ، ساعت را در ذهنت تنظیم کن و به یاد داشته باش . از همین موقع تا فردا شب همین موقع 950 نفر تصمیم به خود کشی می گیرند ! فکر کن ! و می دانی چیست ؟ بیش از 100 نفر آنها موفق می شوند .  
                                                                                
او با مشت، چند ضربه به دسته های صندلی کوبید و ادامه داد : تمام نشد . تا فردا  شب همین موقع ، چهل نفر به شمار معتادین به هروئین افزوده می شود ، 37 نفر در اثر بیماریهای وابسته به الکل جان خود را از دست می دهند و چهار هزار نفر بیچاره ، دچار اولین مشکل روحی و روانی خواهند شد و ببین که ما از چه راههایی سعی می کنیم از اینکه چنین مخلوقی هستیم قدر دانی نکنیم .
تا بیست وچهار ساعت آینده ، 6000 نفر به جرم مستی و عواقب آن دستگیر خواهند شد و صدو پنجاه نفر با رانندگی بد باعث مرگ خویش یا افراد دیگر می شوند و نشان می دهند که چقدر زندگی خود و دیگران را بی ارزش می دانند .

- آقای اگ ، آیا می دانی چرا چنین شرایطی در اینجا یا در سراسر دنیا وجود دارد و هر زمان رو به افزایش است ؟

سرم را خشک و خالی تکان دادم و منتظر شدم .
- چون همه ی ما این را می دانیم که می توانیم بهتر از این که هستیم باشیم .

این واقعیت دارد که بیشتر مردم نمی توانند این احساس درونی و مخفی را در غالب کلمات بیان کنند اما در درون هر انسان چیزی هست که او را از حیوان بودن جدا می کند و آن چیز بخصوص ، که می توان آن را وجدان دوم نام نهاد، در لحظه های غیر منتظره زندگی های عروسک وارمان ، به ما یاداوری می کند که ما به اندازه کافی از پتانسیل های خود بهره نمی بریم و این فقط هنگامی منطقی به نظر می رسد که خود ما می دانیم که می توانیم بهتر عمل کنیم و نمی کنیم . می دانیم می توانیم متمول باشیم و نیستیم . می توانیم کاری بهتر انجام بدهیم و نداریم و می دانیم می توانیم بهتربا مشکلات کنار بیاییم و نمی آییم ... و دیگر به مشکلاتی که با نام ما عرض اندام می کنند ، فکر نمی کنیم و به تدریج از خودمان متنفر می شویم .

- چرا ماخوشحال نیستیم ؟
دوباره برایت می گویم . ما خوشحال نیستیم چون خودشناسی و خود باوری نداریم .

 


+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:51 توسط ســــوفی |

هزار خاطره از باران می گویی

هزار خاطره از پرنده ونسیم

یک خاطره بگو

 که باران از تو داشته باشد

که پرنده و نسیم .

                                      " محمد حسن مرتجا "

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:39 توسط ســــوفی |

 

                                                             هديه ي دلفين

حدود 40 فوت تنها ، در زير آب بودم . مي دانستم نبايد تنها مي رفتم اما چون شناگر ماهري بودم فقط مي خواستم خودم را امتحان كنم . آب جريان زيادي نداشت و بسيار گرم بود ، تميز و فريبنده .

وقتي درد شكم به سراغم آمد ، تازه فهميدم كه چقدر احمق بوده ام ! زياد نترسيده بودم اما از درد شكم به خود مي پيچيدم . سعي كردم كمربند سنگينم را از خود جدا كنم اما آنقدر از درد خم شده بودم كه نمي توانستم آن را بگيرم .

داشتم فرو مي رفتم و از احساس ترس بيشتر قادر به حركت نبودم . به ساعتم نگاه كردم و فهميدم تنها زمان كمي فرصت براي بيرون آمدن از آب دارم چون مخزن اكسيژنم داشت تمام مي شد . سعي كردم شكمم را ماساژ دهم . لباس غواصي نپوشيده بودم ولي نمي توانستم بدنم را راست كنم و ماهيچه هاي منقبض شده شكمم را با دستانم بگيرم .

با خود فكر كردم : « من نبايدتسليم بشم. كارهاي زيادي هست كه بايد انجام بدم . نمي خوام بي نام و نشان اينجا بميرم بدون اينكه كسي بدونه چي به سر من اومده . » توي دلم فرياد مي زدم :« كسي يا چيزي به من كمك كنه ! »

براي آنچه اتفاق مي افتاد آمادگي نداشتم . ناگهان حس كردم چيزي از پشت به زير بغلم سيخ مي زد . با خود گفتم :« واي نه، كوسه ها ! »احساس وحشت و نااميدي بر من چيره شده بود . اما بازويم به زور بالا رفت و چشمي بزرگ به صورتم نزديك شد . شگفت انگيزترين چشمي كه تا به حال مي توانستم تصور كنم . سوگند مي خورم لبخند مي زد . آن چشم يك دلفين بزرگ بود . نگاهش كردم و فهميدم در امان هستم .

دلفين جلوترآمد ، به زير بدنم ضربه اي زد ، باله پشتي اش را زير بغلم انداخت و بازويم را روي پشتش گذاشت .من آرام گرفتم ، بغلش كردم و نگرانيم كمتر شد . احساس كردم آن حيوان براي نجان من فرستاده شده كه دردم را تسكين دهد و به ساحل بياورد . همانطور كه بالا مي رفتيم ، درد شكمم نيز ساكت مي شد و من از احساس امنيت به آرامش رسيده بودم . اما سخت بر اين باوربودم كه آن دلفين مرا شفا داده بود .

روي سطح آب كاملا مرا به سمت ساحل كشيد . دلفين مرا به جاي بسيار كم عمقي برد كه كم كم داشتم نگران اين مي شدم كه مبادا ساحل باشد و براي او خطر ناك . به همين خاطر به جاي عميق تري هلش دادم . همانجا ايستاد و به تماشاي من نشست . حدس زدم مي خواهد مطمئن شود كه حالم خوب است يا نه .

احساس كردم زندگي دوباره نصيبم شده است . وقتي كمربند سنگين و مخزن اكسيژنم راباز كردم ، لباسهايم را نيز در آوردم و به دريا ، پيش دلفين برگشتم . احساس سبكي، آزادي و سرزندگي مي كردم و فقط دلم مي خواست زير نور خورشيد و در آب با آسایش خاطر كامل تفريح كنم .
دلفين مرا بر پشتش گرفت و در اطراف آب چرخاند . متوجه شدم تعدادي زيادي دلفين هم كمي دورتر از ما در آب بودند .

پس از مدتي مرا به ساحل بر گرداند . بسيار خسته و تقريبا در حال غش كردن بودم. دلفين از سلامتم و از اين كه در كم عمق ترين قسمت آب قرار دارم مطمئن شد . بعد ، به پهلو چرخيد در حاليكه با يك چشم به من نگاه مي كرد . مدت زيادي در همان حال مانديم ، در حالتي خلسه مانند بودم و تمام آنچه بر من روي داده بود از ذهنم گذشت .سپس، دلفين صدايي كرد و به جمع ساير دلفين ها پيوست و همگي رفتند . 
                                                                                                 " الیزابت گاوین "

مترجم : سوفی

+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:4 توسط ســــوفی |

                    

اين جمله  روي وايت برد مكاني  به چشمم خورد و به نظرم بسيار عميق اومد . شما هم استفاده كنيد .

"...و خداوند براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد . "   

*************************                    

پ . ن : از عزيزاني كه به صورت خصوصي و عادي برایم كامنت ميذارن و اظهار لطف مي كنن بي نهايت ممنون و سپاسگزارم . در این ميان گله هايي هم شده كه چرا دير به ديدن وبلاگشون ميرم ، عزيزان تاخير من رو حمل بر بي توجهي ندونيد گهگاه مسافرت و يا مشغله اي پيش مياد كه چند روزي از ديدار شما فاصله مي گيرم ، به بزرگواري خودتون ببخشيدم .

+ نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:55 توسط ســــوفی |

راز

آب از ديار دريا ،‌
با مهر مادرانه
آهنگ خاك مي كرد .

بر گرد خاك مي گشت ،
گرد ملال او را ،
از چهره پاك مي كرد .

از خاكيان ندانم ،
ساحل به او چه مي گفت ،
كان موج ناز پرورد ،
سر را به سنگ مي زد .
خود را هلاك مي كرد !
                                             "  فريدون مشيري "

+ نوشته شده در بیستم مرداد 1388ساعت 20:27 توسط ســــوفی |

كتاب " جاودانه هاي خليل جبران " رو از روي ميز برمي دارم و بازش مي كنم . بالاي صفحه اولش با خودكار آبي نوشته شده :


بنام خداوند آيينه ها
براي زهراي مهربانم

آه !شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
پر مرغان نگاهم را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

پايينش هم امضا شده و نام نرگس و تاريخ زيرش نوشته شده . نرگس رو " نرگسي " صدا مي كردم و توي ذهنم هست كه نرگسي كتاب " ايمونولوژي ابوالعباس " رو اون موقع خونده بود كه من با همه جسارتم توي خوندن كتاباي قلمبه سلمبه هنوزم كه هنوزه اين كتابو نخوندم .البته " ايمونولوژي رويت" روخريدم و خوندم اما جرات نكردم به " ابوالعباس" نزديك بشم .ناخودآگاه مي رم توي سالهاي قبل و خاطرات اون روزها، بچه هاي پرشور و شيطون خوابگاه كه خودم هم دست كمي ازشون نداشتم .  يادمه" معصوم "( معصومه ) يه روز كه وارد اتاق شدم بهم گفت :« از پايين پله ها كه بالامياي بايد سر به سر بچه ها بذاري ؟ » ومن با كمال پررويي بهش گفتم :« همينه ديگه ! خودت وقتي مي گي پاشو بيا دلمون تنگ شده من چي كار كنم ؟!» 

عكس خيابان دانشگاه رو كه " عاطي " ( عاطفه جون ) توي وبلاگش زده جلو چشمم مياد و بوي بارون رو توي اين روزهاي گرم تابستون حس مي كنم . استاداي خوب گروه رو يكي يكي توي ذهنم قطار مي كنم . الهام همكلاسي اصفهانيم كه مدام اذيتش مي كردم و با لهجه اصفهاني حرسشو در مي آوردم . آرزو كه جزوه هاي قشنگش اينترنشنل شده بود ميون بچه ها و بالاي جزوه ها هم جاي پاي صحبتهاي بين كلاسي ما بود و من هميشه دغدغه اينو داشتم كه آرزو اينقدر بالاي جزوه هاش ننويسه چون اونا رو به بقيه مي داد و اونها هم مجبور بودن حرفاي ما رو بخونن !

يادش بخير ...

يه نوشته آدمو به كجاها كه نمي بره ...!

+ نوشته شده در چهارم مرداد 1388ساعت 18:37 توسط ســــوفی |